![]() |
![]() |
|
| از فردی سوال شد عشق ورزیدن زیباتراست یا فکر کردن؟ جواب داد بافکر عشق ورزیدن زیباست |
|
باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند باتو، کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند ابر، حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد باتو، دریا با من مهربا نی می کند باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند باتو، من با بهار می رویم باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم باتو، من درشیره ی هر نبات میجوشم باتو، من در هر شکوفه می شکفم باتو، من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم، درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم، درنای جویباران زمزمه می کنم… باتو، من در روح طبیعت پنهانم باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند. بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند بی تو، من با بهار می میرم بی تو، من در عطر یاس ها می گریم بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم. بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم بی تو، من زندگی را، شوق را،بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم. درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ و پر کینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه ،باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 8:22 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
سخنی از دکتر شریعتی دیگر طوفان دور شده و باد فرو نشسته است. اکنون صدای باد در جنگل می پیچد و قطرات شبنم رو گل ها فرو می غلتند و پروانه طلایی شب آرام و سبکبار از میان گل های عطر آگین پرواز می کند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:56 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
اسکله ی ناز چشمات
حریم همه دقایقم تو ساعتم یک ربع به عشق عقربه ی دقایق ام گرمی دستای تورو به صد تا دنیا نمیدم هر وقت که یارم تو بودی بی کسی رو نفهمیدم تو بند دل ،سلول عشق حبس نگاتو میکشم ولی بازم رو میله هاش عکس چشاتو میکشم آی قصه بی سرو ته شعر بدون قافیه برای مرگ این صدا نبودن تو کافیه
من که جاشو پر نکردم شاید اصلا نمیدونه آی به گوشش برسونید یکی اینجا نگرونه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:44 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
هیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک دهـکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزهء آب بزرکی بردوش گرفـته و از چشـمه بخانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر خود آورد.
ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های دشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوها بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود و شـکار می گذزانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت. روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود، هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت. زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی زیادی دارد چه میتواند باشــد؟ ماندانا به نوازش و سـرود های دیوانه جوانی احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت نمی توانسـت نیازمندیهای روح پرشـور اورا برآورد. باین جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افـسـرده مثل گل سـرخ درشـت و پر آبی که نا گهان در برابر خورشـید سـوزانی قـرار میگیرد، پژمرده میگشـت. هـیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فـهمید که اگر برای نجات او نیندیشـد ماندانا را از دسـت خواهـد داد. با او دلبسـتگی زیادی داشـت و زنش را مانند بهـترین چهره ها و گرانبها ترین جـواهـر هـا دوسـت میـداشــت . یکــروز ظهــر کـه میخواسـتند نهار بخورند ماندانا مثل هفته اخیر میل نیافـت که چیزی بخورد، گیلاس شـرابش را برداشـت لبش را تر کرد و سـپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشـد آنرا برجای گذاشـت، بانگاه غبار آلود و ترحم آوری یک آن به هـیرتا نگریسـت و بعـد سـرش را پائین انداخـت؛ هـیرتا با صدای گرفـته گفـت: ماندانای عزیزم میدانم که بتو خیلی بد میگذرد ولی من برای تفـریح و سـرگرمی تو فـکر خوبی کرده ام...
با اینکه این سـخن برای ماندانا تازگی داشـت سـرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شـوهرش نیفگند، هـیرتا دوباره گفـت: ــ ماندانای عزیز من خوب گوش کن، همین امروز جوانی به کاخ ما خواهـد آمد، او سـوار کار خوبی اسـت. و در تیر اندازی و چوگان بازی مهارت دارد. ازاو خواسـته ام که در قـصر ما بماند، و بتو اسـپ سـواری و هـنر های چوگان را بیاموزد او در هـنر های بسـیاری بلد اسـت و اورا از پاریس خواسـته ام. شـب و روز مثل یک نفر از بسـتگان نزدیک ما با ما زندگی خواهد کرد، با ما بگردش خواهد رفـت و با ما غذایش را خواهـد خورد... بیخود قـلب مـانـدانـا میزد " اسـپ ســواری " " چـوگان بـازی"، " مدتی در قصر ما خواهد ماند"، " شـب و روز با ما زندگی خواهد گرد "، در گوش او مثل صدای ناقوس بزرگ دنگ، دنگ آوا انداخـته بود مثل این بود که درین زندگی رقـت بار و بدبختانه اش فـروغ نوینی میدرخـشـد. عصر همان روز هـنگامیکه در کنار یکی از باغچه های بزرگ پرگل کاخ ماندانا و هـیرتا گردش میکردند یکی از چاکران خبر داد: مهمانی که بایسـتی بیاید آمده اسـت. مهمان جوان لاغـر اندام سـی سـاله با موهای فراوان، چابک و خندان مثل تازه دامادی دلشـاد نزد آنان آمد، کارد کوچکی به کمرش بسـته بـود و در نـگاه هـایـش بـرق تـیـزی بـودکـه بـردل می نشـسـت. ماندانا قلب و دیدگانش از دیدن مهیار میدرخشـید و از آمدن او بی اندازه دردل خرسـند و شـادمان شـده بود . گاهی زیر چشمی به او نگاه میکرد و به حرفـهای او به دقـت گوش میداد. مهیار از مسافرت خود رنج راه صحبت میکرد و از تماشـای کاخ هـیرتا تمجـید می نمـود و بـه هـیرتا گفـت آقای من کاخ و بـاغ شــما خیـلی بـا شــکـوه و زیباسـت، در باغهای « اکباتان» گلهای زیبا ودلفـریبی پیدا میشـود... و وقتی این حرف را گفـت برگشـته و به ماندانا نگریسـت و بلا فاصله افـــزود: ولی با نوای من! در پارس هم گلهای سـرخ خوش بو و جانفزا زیاد اسـت از آن شـب که مهیار در قصر هـیرتا جای گرفـت، در قلب ماندانا نیز جای بزرگی برای خود پیدا کرد؛ ماندانا عوض شـده بود، مثل کودکی که بازیچه قـشـنگی برایش آورده باشـند شـادی میکرد و آواز می خواند. مهیار نیز دلخوشی بزرگی یافـته بود، هرروز یکی دوسـاعـت با ماندانا اسـپ سـواری میکرد، گوی و جوگان به او میاموخت و کم کم به ماندانا می فـهمانید، گاهی هم که دو بدو به گردش میرفـتند دزدیده پشـت گردن و یا بازو و دسـت ماندانا را میبوسـید و یا صورت اش را به گیسـوان خوشـرنگ و خوش بوی ماندانا می چسـپانید، تا یک روز بلاخره در پـشت گلبن سـرخ بزرگی ماندانا و مهیار بازوان شـان را به گردن هم انداخـته و لبهایشـان بی اختیار زمانی بهم چسـپید... چند روز بعـد که هـیرتا از گردش اسـپ سواری صبحانه خود به خانه آمد در حالی که لباس اش را عوض میکرد از ماندانا پرسـید: ــ ماندانای عزیزمن ، بگو ببینم از مهیار راضی هسـتی ؟ ماندانا پاسـخ داد: آری راضی هـسـتم او خیلی چیز ها بمن آموخـته اسـت، اکنون میتوانم از نهرهای بزرگ سـوار بپرم در گوی بازی هم پیشـرفت کرده ام ولی هـنوز کار دارد چوگان باز قابلی بشـوم. هـیرنا پرسـید: گمان میکنی تا چند ماه دیگر خوب یاد بگیری؟ ــ نمیدانم ... خود او میگوید با اسـتعـدادی که از خود نشـان میدهم چهار ماه دیگر چوگان باز خوبی خواهم شـد و تمام هـنر های آنرا به خوبی خواهم آموخـت و لی مهیار شـتاب ندارد و میگوید با آهـسـتگی باید پیش رفـت. هـیرتا گفـت: را سـت میگوید، بهـتر اسـت همه چیز را به آهـسـتگی یاد بگیری... سـپس اندکی خاموش شـده ولی ناگهان پرسـید: خوب ماندانای عزیز من! حالا راسـت بگو او را چقـدر دوسـت داری؟ آیا مهیار را بیشـتر از من دوسـت داری؟ قـلب ماندانا ناگهان فـروریخـت و لی خودش را گم نکرده وگفـت: هـیرتا، هـیرتا! تو شـوهـر من و آقای من هـستی او فقط سـوار کار خوبی اسـت... هـیرتا به ماندانا نزدیک شـده دسـتهایش را در دسـت گرفـته نوازش کردو بوسـید: ماندانا من به تو اجـازه میـدهم که با او خوش باشی گردش بروی بازی کنی .. من یقـین دارم که هـیچوقـت به خودت اجازه نخواهی داد که کاری برخلاف شـرافـت من انجام بدهی... از این روز ماندانا آزادی بیشـتری داشـت که با مهیار خوش باشـد، باو بیشـتر بوسـه میداد از او بوسـه بیشـتری میگرفـت و هـر زمان که در چمن زار ها و علف های دور دسـت میرفـتند و با او در میان سـبزه ها بیشـتر می غلطید، ولی هـروقـت که دسـت مهیار گسـتاخ میشـد، ماندانا از دسـت او می گریخـت. چه سـاعـت ها شـیرینی که با او میگذرانید اما نمی گذاشـت کاری که شـرافـت هیرتا را لکه دار سـازد وقوع یابد. مهیار سـخت دیوانه عـشـق ماندانا شـده بودو تشـنه و بی تاب وصال او بود تا یک روز بلاخره به ماندانا گفـت: ماندانای شـیرین من! بگو بدانم کی از آن من خواهی شـد، چرا دلدارت را اینقـدر اذیت میکنی؟ مگر تو مرا دوسـت نداری ؟ ماندانا جواب داد: ــ چرا، چرا مهیار من ترا بیحد دوسـت دارم ولی تو نمیدانی چه اشـکال بزرگی درکار من اسـت بدبخـتانه من حالا نمی توانم خودم را بتو بدهم، اما قلبم مال توسـت، روحم مال توسـت، همه احسـاسـاتم مال توسـت. مهیار ناله ای کشـید و پرسـید: ــ پس کی؟ ماندانای من ماندانای عزیزمن تو نگذار که من اینقـدر بسـوزم، میدانی دو نفـر که اینقـدر و به اندازه ای که ما هـمدیگر را دوسـت میداریم، دوسـت میدارند هـیچ اشـکالی نمیتواند وجود داشـته باشـد حتی اگر کوهـهای اشـکال باشـد باید هـمه آب بشـوند... ــ تو راسـت میگویی، من میتوانم اشـکالات را رفع کنم ولی می ترسـم به قیمت بزرگی تمام شـود. مهیار صورت اش را به سـینه او فـشـار داده و گفـت بهـر قـیمت که باشـد ماندانا، بهـر قـیمت میخواهـد تمام شــود من حاضرم جانـم را نـثـار تـو کنم که از آن من بشـوی. سپس ماندانا یک زمان خاموش شـد، دیدگانش را بربسـت و آرام مثل آنکه در خواب حرف میزند گفـت: باشـد مهیار، باشـد هفـته دیگر هر روز که هیرتا به سـرکشی رفـت من مال تو. دورازه روز بعـد هیرتا با همراهانش بسرکشی رفـت، آنروز مهیار و ماندانا هردو بسـیار شـاد بودند پیش از ظهر بعـد از چوگان بازی سـواره تاخـتند و دریک سـبزه زاری کمرکش کوه از اسـپ پیاده شـدند و جای آرام و زیبایی روی علف های نرم و سـبز نشـسـتند. ماندانا با چشـم های پراز نوازش و مهیار با دیدگان پر از آتش خیره بهم نگریسـتند چه شـعـر و زیبایی در برق دیدگان آنها پنهان بود، سـخن نمی گفـتند ولی بوسـه ها و نوازش ها بهـترین واژه بیان کننده احسـاسـات آنها بود، زمانی همانجا روی سـبزه ها غلطیدند...! آنروز ها و روز های دیگر به آنها بی اندازه خوش گذشـت چه سـاعـت های شـیرین که بر آنها میگذشـت، چقـدر شـیرین و لذیذ اسـت دوسـت داشـتن. ماندانا به مهیار گفـته بود هـنگامیکه باهم نهار یا شـام خوردند در نگاهها و حرکات خود دقـت کند و کاری نکند که کوچکتری شـکی دردل هیرتا پیداشـود. با اینکه این سـخن برای ماندانا تازگی داشـت سـرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شـوهرش نیفگند، هـیرتا دوباره گفـت: .
ولی دلدادگان هـرچه بیشـتر دقـت کنند، چشـمهای بیگانگان چیزی را که باید ببیند می بیند، و شـوهـرانی که زنان شـان را می پایند، بهتر از هرکس، اولین کسی هـسـتند که به بیوفایی زنانشـان پی می برند. هـیرتا تا چند روز بعـد ازاینکه از سـرکشی املاکش برگشـت فـهمیده بود که ماندانا برخلاف پیمان، عهدش را شـکسـته اسـت. بروی او نیاورد و هـمین یکی دو روز بایسـتی انتقامش را بگیرد. امشـب که ماندانا سـر میز شـام رفـت جای مهیار خالی بود، بعـد از ظهر با هم اسـپ سواری کرده و گوشـه و بخی در آغوش او لذت را چشـیده بود ولی بعـد از اینکه از اسـپ سـواری برگشـتند و مهیار اسـپ ها را باخود برد تا کنون او را ندیده، به گمانـش که گوشـهء رفـته اسـت، چون ماندانا به جای خالی مهیار مینگریسـت و نگران شـده بود هـیرتا گفـت: تشـویش نداشـته باش عزیزم من اورا به همین ده نزدیک فرسـتاده ام تا کره اسـپ سـفیدی را که به من هـدیه شـده بیاورد، گمان میکنم فردا بعـد از ظهر نزدما باشـد. ماندانا به غذا خوردن مشـغول شـد بیادش آمد زمانی که درمیان سـبزه ها و زمانی در آغـوش مهیار خفـته بود. برای آنکه لذت خودرا پنهان کند شـرابش را تا ته نوشـید هـیرتا دوباره در گیلاس او شـراب ریخـت خدمتگاران خوراک آوردند و جلو هـیرتا و بانو ماندانا گذاشـتند، جام شـراب به ماندانا اشـتها داده بود و با لذتی فراوان بشـقابش را تمام کرد، یکی دو دقیقه بعـد سـیبش را پوسـت کنده و میخورد، هـیرتا پرسـید: ــ مانـدانـا از خـوراکی کـه خوردی خیلی خوشـت آمـــــــــــد؟ ماندانا جواب داد: آری خیلی خـوشـم آمــــد. هـیـرتا پرسـید: میدانی این خوراک از چه درسـت شـــده بـــود؟ ماندانا گفـت: نمی دانم. سـپس هـیرتا آرام گفـت: نوش جان ..... این جگر مهیار بود!... جگر او بود که خوردی!... سـیب و کارد از دسـت ماندانا افـتاد، رنگش پرید، تمام اندامش سـرد شـد ناگهان فـریاد وحشـتناکی کشـید از جای برخاسـت مثل دیوانه یی جیغ میکشـید، دوید و خودش را از پنجره بباغ پرتاب کـــــــــــــرد!... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 13:52 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
خدا وصیت منو گوش بده نامه ام رو بخون شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون
میسپارمش بهت میرم تمام تارو پودمو یکوقت نیای برنجونیش کسل کنی وجودمو
خدا یکوقت کسی نیاد بره تو قلب ساده اشو کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایه اشو بهش بگه دوستش داره
خدا سپردمش بهت مواظب عشق ام بمون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:4 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
جز تو کی میتونه عزیز من باشه
کی میتونه تو قلب من جاشه مگه میشه مثل تو پیدا شه همه چیزم آی عزیزم جز من کی باسه دیدن تو حریص اسمتو رو قلبش مینویسه گونه هاش از ندیدنت خیسه همه چیزم آی عزیزم حالا باچی بیقرارم بد میبینم بد میارم بی تو من حس ندارم سربزیرم گوشه گیرم کاش بمیرم بی تو من همه چیزم آی عزیزم همه چیزم باسه ما ۲تا کی بهتر از ما از همین امروز تا آخر دنیاست همه چیزم ای عزیزم
چند تا عکس هم تو ادامه مطلب/// |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:8 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
سلام خوبین به خاطر درخواست یکی از بندگان محبوب خدا اینبار آپ کردم
میخواهم بگم عشق پرزده تو دلم کلی غم زده عشق از3حرف تشکیل شده ع ش ق اینجوری تعریف شده علاقه شدید قلبی معنی اش شده دوست داشتن با عشق ترکیب شده زیر لب اسم همدیگر رو میکنیم زمزمه فهمیدم خونه قلبم اومده زلزله
حالا من همونی ام که چشمهاش خیسه به عشق چشمهاش اشک هاش لبریزه ای عشق من میخوام بکنمت پرستش اما این آدمها نمیگذارن بمونی قابل پرستش
100شب خدارو قسم به کعبه دادم منی که بی نور عشق برگی تو دسته بادم
چند تا عکس خوشمل هم گذاشتم تو ادامه مطلب امیدوارم حالشو ببیرید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:41 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
دلم سخت گرفته است ! شوق پرواز.... آرزوی فرار! چه شور انگیز وخوب است سفر! گریز پرواز چه خوب است نبودن!
وقتی دلم به درد آمد و کسی نبود به حرفهایم گوش دهد وقتی تمام دردهای عالم در دلم نشسته است وقتی احساس میکنم دردمند ترین انسان عالمم وقتی تمام عزیزانم با من غریبه میشوند و کسی حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ نمیکند وقتی تمام عالم را قفس میبینم بی اختیار از کنار آنهایی که دوستشان دارم بی تفاوت میگذرم واین سخت است برایم
ندانم کنون با که سودا کنم کجا جوشم و از چه پرواکنم نه عشقی که دل را به دریا زنم نه شوری که روی صحرا کنم خدا به عالم تو راضی نباش که بیشتر از این من خدایا کنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 12:38 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
دوستان عزیز متن زیر از کتاب ارزشمند دکتر شریعتی (هبوط در کویر) است
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر بینایی دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن وزلال عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است دوست داشتن از روح طلوع میکند وتا هر جا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست وگذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند
عشق طوفانی ومتلاطم است و دوست داشتن آرام واستوار و پروقار وسرشار از نجابت عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی وپریشانی *فهمیدن واندیشیدن*نیست دوست داشتن دراوج از سر حد عقل فراتر میرود وفهمیدن واندیشیدن را از زمین میکند وبا خود قله ی بلند اشراق میبرد عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست میبند ومییابد عشق یک فریب بزرگ و قوی است ولی دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی و بی انتها ومطلق
عشق در دریا غرق شدن است اما دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را میگیرد اما دوست داشتن بینایی میدهد
عشق نیرویی است در عاشق که او را به سوی معشوق میکشاند اما دوست داشتن جاذبه ای است که دوست را بسوی دوست میبرد
عشق تملک معشوق است اما دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را گمنام میخواهد اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزیزمیخواهد دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است یک ابدیت بی مرز است از جنس این عالم نیست دکتر علی شریعتی روحش شاد ویادش گرامی باد وچند عکس از دکتر در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 18:31 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
سلام به همه گلهای خودم .دلم گرفت وگریه کردم و حالا دارم به گریه هام میخندم . عجب رسمی داره زمونه .
کاغذ سفید .کاغذ توی این دنیا دوتا آرزو داره یکی اینکه اونو خط خطی کنی و دیگریشم هیچ وقت اونو مچاله نکنی . ولی ما بی رحم ها هر وقت کاغذی رو خط خطی می کنیم زود مچاله می کنیم دورش می اندازیم واقعا کاغذ خیلی خیلی صبوره ما آدما اونو مچاله می کنیم دورش می اندازیم هیچی نمی گه کاغذ شاید خیلی هارو نجات داده و شاید هم به هم دیگه رسونده راستشو رو بخواهید تنها دوستی که دارم راحتر وبهتر به حرفاهم گوش می کنه کاغذه تنها چیزی که تا آخرش به حرفاهم گوش می کنه و هر وقتم خسته شدم احسامو بهم باز گو می کنه.
بنفشه پشت دریا شهر ها پشت کوها دلم پیش تو جسمم دوراز تو تنهایی همدم من خیال تو زندگی من ستاره ها کنار هم من و تو دور از هم من عاشق تو تو بی تفاوت نسبت من
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 10:51 توسط ارمان(اری جون) |
|
به رسم تمام سرفصل نامه ها چه آنهايي که نوشته شدن وچه انهايي که سپيد ماندن تا کاغذها سياه نشوند وسپيد بمانند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 9:11 توسط ارمان(اری جون) |
|
![]() به نام یزدانی که من و تو وخورشید را آفرید سلام آرمان این بار به خاطر کسی ناشناس آپ کرد که ازاو خواسته بود آپ جدیدش را. ببار ای باران دلم ببار/با اشک گریه کن خون ببار چه زمستانی ؟وقتی هنوز بر روی شانه هایم برفی نباریده چه سرمایی؟وقتی دیگه آه من یخ دستانت را حتی تکان نمیدهد نمیدانم چرا چند وقتی است حس میکنم آسمان عاشق دریاست وخوش به حال دریا به خاطر عشق پاکش یک عکس بزرگ به اندازه ی پهنایش از آسمان دارد.وهمینطور فکر میکنم که بر خلاف افسانه ها ماه وخورشید عاشق هم هستن واز روی عشق به دنبال همدیگر میدوند ولی به اذن خدا به هم نمیرسند.چرا وقتی این عشق بازی را از میان آفریده های خدا میبینیم باز هم در جامعه ی ما عشق مرده است.عشق به پروردگار هم فراموش کرده ایم. خدا را میتوان از خلصه فهمید خدا را در پرستش میتوان دید خدا در باطن آباد شراب است خدا در قهر چشمان تو خواب است خدا در هر نظر آیینه ی ماست همین حالا خدا در سینه ی ماست
کسی که هر روز بیشتر از دیروز دوستتان دارد«آری جون » |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 9:55 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
سلام دوستان گلم آرمان اینبار دلنوشته هایش را برای یک دوست وبلاگی نوشت تا بهش میزان علاقه اش را نشان دهد
سرتو بالا بگیر تا هنوز دیر نشده تا دل آرمان زیر فشار غصه هات پیر نشده سرتو بالا بگیر آرمان تحملش کم تو دلم به حد کافی پر غصه و غم سرتو با لا بگیر آرمان کنارت هنوز چی آوردن به سرت که می نالی شب و روز من خودم اینجا غریبم جز تو هیچکسی ندارم گل من تحملم کن تا یک ام دوام بیارم تویه لحظه های دلگیر این تو خاطرت بمونه که همون یک قطره اشکت زندگی ام رو می سوزونه سرتو بالا بگیر من کنارتم هنوز چی آوردن به سرت که می نالی شب وروز
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 10:48 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
بسم رب العارفان ای وای برمن نمیدانم چگونه بنگارم دلنوشته های جدیدم را مقدمه قابل توجهی به ذهنم خطور نمیکند ای وای فقط بگویم امشب دلم گرفت و گریه کردم آسمان شهر امشب هم دارد گریه میکند نمیدانم شاید میخواهدبا من هم نواشود واقعا زیباست گریه اش طعم گریه های آرمان را دارد در طول روز شاد وآفتابی ودر حالی که درشب مثل آرمان غمگین وگریان است. هم اکنون قدم زنان در حال راه رفتن زیر بارانم وتنهایم خیلی تنها بارش باران هر لحظه شدیدتر میشود خوبی آن این است که کسی اشکم را نمیبیند الان از جلو پاساز دی تو دی (دیدار)در حال رد شدنم چرا همه دارن باران از تو فرار میکنن چرا همه از تو میترسند ای باران نمیدونن تو بهترین نعمت پروردگار زیبای من هستی. بیایید ای مردم . به خودم میبالم در حالی که احساسم میگه من غمگین ترین و غریب ترین آشنای این شهر هستم به استقبال باران آمده ام آمده ام تا 6ساعت زیر باران بمانم آری میخواهم خیس شوم آری بگذارید مریض شوم مهم نیست مهم اینه که من باران این نعمت پروردگارم را ببینم . من هستم چون پروردگارم هست ومرا هدایت میکند. پس به خودم میبالم چون خود را در آغوش خدا احساس میکنم .... امیدواره آرمان از آپ ایندفعه خوشتان آمده باشد .... لطفا چند عکس زیبا هم با کلیک رو ادامه مطلب ببینید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 9:2 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
سلام برمعنای زیبایی های جهان شما را خطاب کردم من آرمان رحمتی شما را خطاب کردم جوابم را بده بگو سلام عاشق زیبایی اینبار آمدم دلنوشته های جدید بنگارم من عاشق زیباییهایم من مخلوق لحظات زیبا وقشنگ هستم آری شما هم که در حال خواندنی شما هم خالق لحظات زیبایی بیایید با هم جشن بگیریم امسال باران الهی زیباتر ازسال گذشته خواهد شد میدانید چرا؟چون فکر من وشما زیبا تر شده چون من وشما قشنگ تر شدیم چون میخواهیم قشنگ بمونیم یک نظریه خوب برای شما دوست خوبم دارم بیایید امسال برای باران نقشه هایی بکشیم بیایید غافلگیرش کنیم نه اینکه از ترس آن فرار کنیم به سوی خانه مان بیایید امسال عشق بازی را در فضایی الهی زیر باران بدون چتر با قدم زدن به همراه کسی که خیلی دوستش داریم تجربه کنیم بیایید انتظار بکشیم ولی وقتی باران آمد غافلگیرش کنیم وکلی زیر باران عشق بازی کنیم وای که وقتی به باران فکر میکنم آرام میشوم وقلبم را خالی از کینه میبینم ای باران ببار بر روح من وخالی کن ذهن مرا از زشتی ها یک نظریه دیگه برای افراد بی حوصله ویا اینکه مثل من شاداب و پر نشاط نیستن شما میتوانید برای لحظاتی چشمان زیبایتان را به روی همه دنیا ببندیدوبا یک موسیقی کلاسیک با صدای کم (پیشنهاد من انسوماتیک) خودتان را در آغوش دنیا رها کنید و فکر کنید در قشنگترین خیابانهای شهر مثلا تهرانیها پارک وی واراکی ها ملک وعباس آباد یا پارک جنگلی وقمی ها زنبیل آبادو سالاریه درحال دویدن دنبال معشوقتان هستید ومداوم در حال دویدنید وپس از اینکه در نزدیکی به انتها این خیابان هستید او را موفق میشوید بگیرید اون وقت او را در آغوش میگیرید و به همراه هم در زیر باران الهی در فضایی عاشقانه به قشنگترین وبا پرستیژترین کافی شاپ میرویدکه در نزدیکی به شما قرار دارد واون وقت قرار میگذارید هر کس زود تر رسید یک کافه گلاسه بیشتر میل میکنه امیدوارم که خوشتان آمده باشد از آپ ایندفعه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:47 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
میروم
به دیار دیگری میروم میروم ...میروم که شاید کسی یادم کند... شاید به یاد من کسی گریه کند... شاید روزی که بفهمم کسی عاشقم هست... دیگر عاشق نباشم.... چون دیگرزنده نخواهم بود.. ....(از اینجا شعر از خودم است) برای کسی که هرگز یادم نکرد... وقتی که دید دستم لرزید پایم غلتید ودر آن زمان او بیش از پیش مرا رها کرد ... شاید چون که دیده بود من پایم غلتیده ودستم لرزیدهمیروم به جایی که دیگر آب نباشد بلکه شاید ماهی نباشد بلکه هیچکس نباشد میروم به نهان خانه دل و مطمئنم جایم خالی میشود در آسمان بی کسی.
نوشتم از آسمان که چقدر زیبا بود و درزمان بی کسی چقدر حرفها داشت در زمان عاشقی چقدر مهربان بود وقتی نوشتم عاشقم چقدر دیدنی بود وقتی که من گریه کردم او با من هم نوا شد ونوشت از آسمان ونوشت از بی کسی های فراغ نوشت او تا بماند باقی وحال من آمدم. آمدم بنویسم تا بلکه بخواند فرد بی کسی و یادم کند بگوید فلانی مرد روحش شاد در زمان بی کسی . نوشتم از ماهی نماد عاشقی آری اینگونه بود نظام عاشقی. اینگونه شد رسم شیدایی دل. با من نوشت از غوقای بی کسی باز خوشا به حال آن ماهی من از او هم بی کس ترم او آب را برای بوسیدن و نگاه کردن داشت آبی که زلال تر از قطرات اشک من بی کس بود. نوشتم از دستانم دستانی که میلرزد ای وای برمن که چقدر زود است دستانم بلرزد دستانی که مناجات کرد با خدایم دستانی که گناههایی کرد کبیر بسیار کبیر ای وای که چقدر زود دیر میشود.همه آمدند و ایستادنم را دیدند شکست خوردنم را دیدند ولی کمکم نکردند بیشتر رهایم کردند تا به زمین خوردنم بخندند . ای وای که من زمین هم نمیخورم چون زمین هم دیگر با من دوست نیست چون او هم مرا نمیخواهد. من حال ماندم/ من غریب ترین بی کس شهرم .ماندم تا غربت وبی کسی ام را ببینم و تا نهایت به خود ببالم.وامروز روزخرد شدنم بود من شکستم چون باید میشکستم تا نباشم تا دیگران..... واین بی کس نوشت از رازهایش تا کس بخواند وگریه را سرلوحه کارش کند آری اینگونه بود غم شیدایی دل وچه زیباست غم تنهایی و بی کسی. تا قبل از کلمه مادر شعر بصورت تضمین آورده شده است وادامه شعر ونثر از آری جون بی کس است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 11:17 توسط ارمان(اری جون) |
|
داریوش در آن زمان چه طرز فکری داشت وما حالا در کشور...
اینک که من از دنیا میروم ۲۵کشور جزامپراطوری ایران است در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشورهادارای احترام خاصی هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران محترم شمرده میشوند تو نیز (خشایار-جانشین کوروش)باید همانند من در حفظ این کشورها بکوشی راه نگهداری از این سرزمینها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکنی ومذهب وشعار آنها را محترم شماری اکنون که من از این جهان میروم تو ۱۲کرو(در یک)زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت توستزیرا قدرت پادشاه فقط شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست البته به خاطر داشته باش که تو باید بهاین ذخیره ها بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی من نمیگویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکنی زیرا قاعده زر در خزانه آن است که به هنگام ضرورت از آن برداشت شوداما در اولین فرصت باید آنچه برداشتی از خزانه به آن برگردانی مادرت آتوسا بر من حق دارد٬پیوسته وسایل آسایش خاطرش را فراهم کن.۱۰سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم من روش ساختن این انبارها را که با سنگ بنا میشودوبه شکل استوانه را در کشور مصر آموختموچون انبارها پیوسته تخلیه میشود حشرات در آن به وجود نمیاید و غله بدون آنکه فاسد شود چند سال میماند و شما باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوغه ۲یا۳سال کشور فراهم باشدغله جدید را بعد از اینکه بو جاری شد به انبارها منتقل کن وبه این ترتیب تو هرگز برای آذوقه این مملکت دغدغه ای نخواهی داشت ولو اینکه ۲یا۳سال پیاپیخشکسالی شود هرگز دوستان وندیمان خود را به امور مملکتی نگماربرای آنها همین مزیت دوست بودن با تو برای آنها کافیستزیرا اگر آنها به مردم ظلم کنند تو نخواهی توانست که آنها را مجازات کنی کانالی که میخواستم بین شط نیل ودریای سرخ ایجاد کنم به اتمام نرسیده واتمام آن از نظر گاه بازرگانی وجنگلی اهمیت زیادی دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی وعوارض عبور کشتی ها نباید آنقدر باشد که ناخدایان ترجیح بدهند از آن عبور نکند اکنون لشکری به مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ایران نظم حاکم شود ولی فرصت نکردم قشونی به یونان بفرستم تو با ارتشی نیرومند به یونان حمله کن و به آنان بفهمان که پادشاه ایران قادر است که بمجرمین را تنبیه کند هرگز دروغگو ومتملق را به دربار خود راه نده چون هر۲ آنها آفت سلطنت هستند هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن برای اینکه آنها به دلیل اخذ مالیات بر مردم مسلط نشوند قانونی وضع کردم تا تماس عمال با مردم کم شود اگر این قانون را حفظ کنی آنها تماس زیادی با مردم نخواهند داشت افسران وسربازان را راضی نگهدار اگر با آنها بد رفتاری کنی درست است آنها نمیتوانند با تو مقابله کنند اما در میادین نبرد تو را تنها میگذارند ولو به قیمت کشته شدنشان در امر آموزش کوتاهی نکن وبگذار اتباع بخوانند وبنویسند تا فهم وعقل آنان زیاد تر شود در این صورت بهتر سلطنت میکنی . همواره حامی خدا پرستی باش اما هیچکس را مجبور نکن پیرو دین تو باشد سپس بدنم را بشوی و آنگاه در کفن بیجان ودر تابوت سنگی قرار بده ودر قبر بگذار اما قبر را مسدود نکن تا هر زمان که بخواهی تابوت سنگی مرا ببینی ودریابی که پدرت زمانی پادشاهی مقتدر بوده وتونیز چون من خواهی مرد با دیدن تابوت من غرور وخودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن تا پسرت نیز در مورد تو چنین کند زنها،را هرگز مدعی و هم قاضی مکن واگر نسبت به کسی ادعایی داری موافقت کن قاضی بی طرف آنرا بررسی وحکم کند زیرا اگر زنی مدعی قاضی شود مسلما ظلم خواهد کرد هرگز از آباد کردن دست بر ندار زیرا یک اصل است وقتی کشوری آباد نشود روبه ویرانی میرود در آباد کردن حفر قنات واحداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده ،عفو وسخاوت را فراموش نکن وبدان بعدازعدالت،سخاوت وعفو کردنقرارداردعفو زمانی که فردی به تو بدی کرد صحیح است ونه زمانی که به دیگری ظلم کرده تو عفو کنی آنگاه باید مجازات کنی بیش از این سخنی نمیگویم واین مطالب را در حضور کسانی غیر از تو که اینجا هستند عنوان کردم تا اینکه بدانند قبل از مرگ،من این نصیحت ها را گفته ام واینک ای جمع دوستان بروید ومرا تنها بگذارید چون مرگ من نزدیک است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10:57 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
در دنیایی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند شما به دنبال نگاه زیبا باشید(دکتر علی شریعتی)
به لاک پشت بنگر فقط زمانی پیشرفت میکند که سر خود را از لاکش بیرون آورد(جیمز بیکاننت) انسان بزرگ کسی است که قلب کودکانه وبا احساس دارد(منسولیس) افتخار من خنداندن افراد گریان است(چارلی چاپلین) به فردی که به هیچکس اعتماد ندارد اعتماد نکنید(شکسپیر) وقتتان عزیز ترین چیز است پس آنرا به عزیز ترین کس اختصاص دهید(سهل تستری) گناه نکردن از توبه کردن آسانتر است (موفقیت) هر چه آسمان تیره تر باشد ستاره ها نمایانتر است(داوینچی) گریه نکردن از سختی دل است وسختی دل از گناه زیاد(موفقیت) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:37 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
دیروز نتیجه کنکور اعلام شد ومتاسفانه خوش فکر ترین بچه شهر تورین(آرمان)شد۳۲۰۰۰واین عامل باعث شادی دوستانش(دشمنانش)که چشم دیدنشو مثل همیشه نداشتن شد
از بعدازظهر تا حال دارم جواب تلفن معلم ومشاور ها رومیدهم ودیگه گوشیم شارژ نداره وهمگی اصرار به انتخاب رشته من دارن ولی من اینکار را نمیکنم چون به غیر از پزشکی حاضر به نشستن سر کلاس دیگری نیستم واگر حتی زبونم لال خدایی نکرده آزاد هم قبول نشدم سال دیگه رتبه میان ۱تا۱۰۰کنکور میشوم من انسان خوش فکری هستم تا روزی ۱تا۲ساعت هم آلفای ذهنی نکنم نمیخوابم بی خیال این مهمه اون کسانی که به این مساله که آرمان رحمتی نفر۳المپیاد زیست وشاگرد اول بهترین مرکز پیش استان رتبه عجیب وقریب ۳۲۰۰۰را آورد الان خوشحالندکه دیگر معلمی نیست که بگوید از این یاد بگیرید خودشان حتی مجاز نشدن من برمیگردم به زمان اوج شکوفایی با پروژه قدرتمندم درجشنواره خوارزمی من میتوانم چون چگونه زیستن را میدانم بعدازظهر به گونه ای از خود بی خود شدم که یکبار خیال خودکشی زد به سرم ولی از خدا ترسیدم باز هم مثل همیشه با یک اراده قوی سخت ترین شرایط زندگی را سپری خواهم کرد من دیروز اولین وبزرگترین شکست زندگیم را خوردم ولی مثل همیشهایستادم ومقاومت کردم ونگفتم چرا اینگونه شد وباز خود پرسیدم چگونه میتوان راه موفقیت را در این مورد پیدا کرد ظاهرا راهی نبود ولی با عنایت پروردگار خودم را یافتم ونجات دادم من درجشنواره خوارزمی قول میدهم اول بشوم متاسفانه پژوهشگاه خودم هم ۲-۳روزی است نرفتم وخیلی عقبم خداکنه تا روز جشنواره تمام شود پروژه ام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:23 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
آری آرامش واظطراب میتواند حاصل کیفیت لحظه لحظه های زندگی واندیشه یک انسان باشد
اینک آمده ایم ببینیم که انسان کیست وچگونه زندگی میکندوچگونه میتواند بهتر زندگی کند خوشا به حال انسانهایی که از گذشته خود درس میاموزند وبرای آینده خود طراحی میکنند ودر حال زندگی میکنند یک انسان هوشیار متحول شده باتکنولوژی فکر وعشق هیچگاه از روش سعی و خطا برای خلق دستاوردهای جدید خود استفاده نمیکند وهرگز اجازه نمیدهد به خاطر نداشتن نقشه والگویی برای زندگیش دچار خطا واشتباه شود وعمر خود را تلف کند وسرمایه های خود را از دست بدهد آری امروز نتیجه کنکور می آید چه اضطرابی چه شوری در میان داوطلبان است کدام رشته کدام شهر کدام استان چقدر فاصله خدایا چگونه زندگیم تغییر میکند آیا ۱۰سال دیگه از انتخابم پشیمانم اصلا من که همه معلمها روم قسم میخوردن وبعضی بدون صحیح کردن ۲۰میدادن مجاز میشوم منی که ۲سال درس خواندن را بصورت جدی ادامه دادم از عموم تفریحاتم گذشتم از دوستانم کناره گیری کردم تا بتوانم اینده زیبا داشته باشم چه خواهد شد اصلا الان باید این جمله بگویم زمانی به آزاد تفکر هم نمیکردم ولی الان خداکنه قبول شوم ... از درب تمام آموزشگاه ها داخل رفتم با بهترین معلمهای تهران در ارتباط بودم بورسیه کانون شدم ولی حال چرا اینقدر نا امیدم خدای من از تو میخواهم کمکم کنی چون جز تو کسی را نمی پرستیدم مهدی جان از تو میخواهم کمکم کنی چون جز تو و پدران تو از کسی تو سل نمی جوییدم خدایا چه خواهد شد امشب خندان یا گریان قدیم ها یک فرمول داخل ذهنم مداوم بود توکل به خدا+توسل به اهل بیت +اندکی تلاش=موفقیت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:28 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همش تو پروفایلم هست
فقط آبانی ام و بچه اراکم خیلی هم جیگرم سنتور میزنم شعر میخونم همه رو هم دوست دارم |
|
RSS
|
آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ: