![]() |
![]() |
|
| از فردی سوال شد عشق ورزیدن زیباتراست یا فکر کردن؟ جواب داد بافکر عشق ورزیدن زیباست |
|
سخنی از دکتر شریعتی دیگر طوفان دور شده و باد فرو نشسته است. اکنون صدای باد در جنگل می پیچد و قطرات شبنم رو گل ها فرو می غلتند و پروانه طلایی شب آرام و سبکبار از میان گل های عطر آگین پرواز می کند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:56 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
اسکله ی ناز چشمات
حریم همه دقایقم تو ساعتم یک ربع به عشق عقربه ی دقایق ام گرمی دستای تورو به صد تا دنیا نمیدم هر وقت که یارم تو بودی بی کسی رو نفهمیدم تو بند دل ،سلول عشق حبس نگاتو میکشم ولی بازم رو میله هاش عکس چشاتو میکشم آی قصه بی سرو ته شعر بدون قافیه برای مرگ این صدا نبودن تو کافیه
من که جاشو پر نکردم شاید اصلا نمیدونه آی به گوشش برسونید یکی اینجا نگرونه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:44 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
هیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک دهـکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزهء آب بزرکی بردوش گرفـته و از چشـمه بخانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر خود آورد.
ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های دشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوها بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود و شـکار می گذزانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت. روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود، هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت. زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی زیادی دارد چه میتواند باشــد؟ ماندانا به نوازش و سـرود های دیوانه جوانی احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت نمی توانسـت نیازمندیهای روح پرشـور اورا برآورد. باین جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افـسـرده مثل گل سـرخ درشـت و پر آبی که نا گهان در برابر خورشـید سـوزانی قـرار میگیرد، پژمرده میگشـت. هـیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فـهمید که اگر برای نجات او نیندیشـد ماندانا را از دسـت خواهـد داد. با او دلبسـتگی زیادی داشـت و زنش را مانند بهـترین چهره ها و گرانبها ترین جـواهـر هـا دوسـت میـداشــت . یکــروز ظهــر کـه میخواسـتند نهار بخورند ماندانا مثل هفته اخیر میل نیافـت که چیزی بخورد، گیلاس شـرابش را برداشـت لبش را تر کرد و سـپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشـد آنرا برجای گذاشـت، بانگاه غبار آلود و ترحم آوری یک آن به هـیرتا نگریسـت و بعـد سـرش را پائین انداخـت؛ هـیرتا با صدای گرفـته گفـت: ماندانای عزیزم میدانم که بتو خیلی بد میگذرد ولی من برای تفـریح و سـرگرمی تو فـکر خوبی کرده ام...
با اینکه این سـخن برای ماندانا تازگی داشـت سـرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شـوهرش نیفگند، هـیرتا دوباره گفـت: ــ ماندانای عزیز من خوب گوش کن، همین امروز جوانی به کاخ ما خواهـد آمد، او سـوار کار خوبی اسـت. و در تیر اندازی و چوگان بازی مهارت دارد. ازاو خواسـته ام که در قـصر ما بماند، و بتو اسـپ سـواری و هـنر های چوگان را بیاموزد او در هـنر های بسـیاری بلد اسـت و اورا از پاریس خواسـته ام. شـب و روز مثل یک نفر از بسـتگان نزدیک ما با ما زندگی خواهد کرد، با ما بگردش خواهد رفـت و با ما غذایش را خواهـد خورد... بیخود قـلب مـانـدانـا میزد " اسـپ ســواری " " چـوگان بـازی"، " مدتی در قصر ما خواهد ماند"، " شـب و روز با ما زندگی خواهد گرد "، در گوش او مثل صدای ناقوس بزرگ دنگ، دنگ آوا انداخـته بود مثل این بود که درین زندگی رقـت بار و بدبختانه اش فـروغ نوینی میدرخـشـد. عصر همان روز هـنگامیکه در کنار یکی از باغچه های بزرگ پرگل کاخ ماندانا و هـیرتا گردش میکردند یکی از چاکران خبر داد: مهمانی که بایسـتی بیاید آمده اسـت. مهمان جوان لاغـر اندام سـی سـاله با موهای فراوان، چابک و خندان مثل تازه دامادی دلشـاد نزد آنان آمد، کارد کوچکی به کمرش بسـته بـود و در نـگاه هـایـش بـرق تـیـزی بـودکـه بـردل می نشـسـت. ماندانا قلب و دیدگانش از دیدن مهیار میدرخشـید و از آمدن او بی اندازه دردل خرسـند و شـادمان شـده بود . گاهی زیر چشمی به او نگاه میکرد و به حرفـهای او به دقـت گوش میداد. مهیار از مسافرت خود رنج راه صحبت میکرد و از تماشـای کاخ هـیرتا تمجـید می نمـود و بـه هـیرتا گفـت آقای من کاخ و بـاغ شــما خیـلی بـا شــکـوه و زیباسـت، در باغهای « اکباتان» گلهای زیبا ودلفـریبی پیدا میشـود... و وقتی این حرف را گفـت برگشـته و به ماندانا نگریسـت و بلا فاصله افـــزود: ولی با نوای من! در پارس هم گلهای سـرخ خوش بو و جانفزا زیاد اسـت از آن شـب که مهیار در قصر هـیرتا جای گرفـت، در قلب ماندانا نیز جای بزرگی برای خود پیدا کرد؛ ماندانا عوض شـده بود، مثل کودکی که بازیچه قـشـنگی برایش آورده باشـند شـادی میکرد و آواز می خواند. مهیار نیز دلخوشی بزرگی یافـته بود، هرروز یکی دوسـاعـت با ماندانا اسـپ سـواری میکرد، گوی و جوگان به او میاموخت و کم کم به ماندانا می فـهمانید، گاهی هم که دو بدو به گردش میرفـتند دزدیده پشـت گردن و یا بازو و دسـت ماندانا را میبوسـید و یا صورت اش را به گیسـوان خوشـرنگ و خوش بوی ماندانا می چسـپانید، تا یک روز بلاخره در پـشت گلبن سـرخ بزرگی ماندانا و مهیار بازوان شـان را به گردن هم انداخـته و لبهایشـان بی اختیار زمانی بهم چسـپید... چند روز بعـد که هـیرتا از گردش اسـپ سواری صبحانه خود به خانه آمد در حالی که لباس اش را عوض میکرد از ماندانا پرسـید: ــ ماندانای عزیزمن ، بگو ببینم از مهیار راضی هسـتی ؟ ماندانا پاسـخ داد: آری راضی هـسـتم او خیلی چیز ها بمن آموخـته اسـت، اکنون میتوانم از نهرهای بزرگ سـوار بپرم در گوی بازی هم پیشـرفت کرده ام ولی هـنوز کار دارد چوگان باز قابلی بشـوم. هـیرنا پرسـید: گمان میکنی تا چند ماه دیگر خوب یاد بگیری؟ ــ نمیدانم ... خود او میگوید با اسـتعـدادی که از خود نشـان میدهم چهار ماه دیگر چوگان باز خوبی خواهم شـد و تمام هـنر های آنرا به خوبی خواهم آموخـت و لی مهیار شـتاب ندارد و میگوید با آهـسـتگی باید پیش رفـت. هـیرتا گفـت: را سـت میگوید، بهـتر اسـت همه چیز را به آهـسـتگی یاد بگیری... سـپس اندکی خاموش شـده ولی ناگهان پرسـید: خوب ماندانای عزیز من! حالا راسـت بگو او را چقـدر دوسـت داری؟ آیا مهیار را بیشـتر از من دوسـت داری؟ قـلب ماندانا ناگهان فـروریخـت و لی خودش را گم نکرده وگفـت: هـیرتا، هـیرتا! تو شـوهـر من و آقای من هـستی او فقط سـوار کار خوبی اسـت... هـیرتا به ماندانا نزدیک شـده دسـتهایش را در دسـت گرفـته نوازش کردو بوسـید: ماندانا من به تو اجـازه میـدهم که با او خوش باشی گردش بروی بازی کنی .. من یقـین دارم که هـیچوقـت به خودت اجازه نخواهی داد که کاری برخلاف شـرافـت من انجام بدهی... از این روز ماندانا آزادی بیشـتری داشـت که با مهیار خوش باشـد، باو بیشـتر بوسـه میداد از او بوسـه بیشـتری میگرفـت و هـر زمان که در چمن زار ها و علف های دور دسـت میرفـتند و با او در میان سـبزه ها بیشـتر می غلطید، ولی هـروقـت که دسـت مهیار گسـتاخ میشـد، ماندانا از دسـت او می گریخـت. چه سـاعـت ها شـیرینی که با او میگذرانید اما نمی گذاشـت کاری که شـرافـت هیرتا را لکه دار سـازد وقوع یابد. مهیار سـخت دیوانه عـشـق ماندانا شـده بودو تشـنه و بی تاب وصال او بود تا یک روز بلاخره به ماندانا گفـت: ماندانای شـیرین من! بگو بدانم کی از آن من خواهی شـد، چرا دلدارت را اینقـدر اذیت میکنی؟ مگر تو مرا دوسـت نداری ؟ ماندانا جواب داد: ــ چرا، چرا مهیار من ترا بیحد دوسـت دارم ولی تو نمیدانی چه اشـکال بزرگی درکار من اسـت بدبخـتانه من حالا نمی توانم خودم را بتو بدهم، اما قلبم مال توسـت، روحم مال توسـت، همه احسـاسـاتم مال توسـت. مهیار ناله ای کشـید و پرسـید: ــ پس کی؟ ماندانای من ماندانای عزیزمن تو نگذار که من اینقـدر بسـوزم، میدانی دو نفـر که اینقـدر و به اندازه ای که ما هـمدیگر را دوسـت میداریم، دوسـت میدارند هـیچ اشـکالی نمیتواند وجود داشـته باشـد حتی اگر کوهـهای اشـکال باشـد باید هـمه آب بشـوند... ــ تو راسـت میگویی، من میتوانم اشـکالات را رفع کنم ولی می ترسـم به قیمت بزرگی تمام شـود. مهیار صورت اش را به سـینه او فـشـار داده و گفـت بهـر قـیمت که باشـد ماندانا، بهـر قـیمت میخواهـد تمام شــود من حاضرم جانـم را نـثـار تـو کنم که از آن من بشـوی. سپس ماندانا یک زمان خاموش شـد، دیدگانش را بربسـت و آرام مثل آنکه در خواب حرف میزند گفـت: باشـد مهیار، باشـد هفـته دیگر هر روز که هیرتا به سـرکشی رفـت من مال تو. دورازه روز بعـد هیرتا با همراهانش بسرکشی رفـت، آنروز مهیار و ماندانا هردو بسـیار شـاد بودند پیش از ظهر بعـد از چوگان بازی سـواره تاخـتند و دریک سـبزه زاری کمرکش کوه از اسـپ پیاده شـدند و جای آرام و زیبایی روی علف های نرم و سـبز نشـسـتند. ماندانا با چشـم های پراز نوازش و مهیار با دیدگان پر از آتش خیره بهم نگریسـتند چه شـعـر و زیبایی در برق دیدگان آنها پنهان بود، سـخن نمی گفـتند ولی بوسـه ها و نوازش ها بهـترین واژه بیان کننده احسـاسـات آنها بود، زمانی همانجا روی سـبزه ها غلطیدند...! آنروز ها و روز های دیگر به آنها بی اندازه خوش گذشـت چه سـاعـت های شـیرین که بر آنها میگذشـت، چقـدر شـیرین و لذیذ اسـت دوسـت داشـتن. ماندانا به مهیار گفـته بود هـنگامیکه باهم نهار یا شـام خوردند در نگاهها و حرکات خود دقـت کند و کاری نکند که کوچکتری شـکی دردل هیرتا پیداشـود. با اینکه این سـخن برای ماندانا تازگی داشـت سـرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شـوهرش نیفگند، هـیرتا دوباره گفـت: .
ولی دلدادگان هـرچه بیشـتر دقـت کنند، چشـمهای بیگانگان چیزی را که باید ببیند می بیند، و شـوهـرانی که زنان شـان را می پایند، بهتر از هرکس، اولین کسی هـسـتند که به بیوفایی زنانشـان پی می برند. هـیرتا تا چند روز بعـد ازاینکه از سـرکشی املاکش برگشـت فـهمیده بود که ماندانا برخلاف پیمان، عهدش را شـکسـته اسـت. بروی او نیاورد و هـمین یکی دو روز بایسـتی انتقامش را بگیرد. امشـب که ماندانا سـر میز شـام رفـت جای مهیار خالی بود، بعـد از ظهر با هم اسـپ سواری کرده و گوشـه و بخی در آغوش او لذت را چشـیده بود ولی بعـد از اینکه از اسـپ سـواری برگشـتند و مهیار اسـپ ها را باخود برد تا کنون او را ندیده، به گمانـش که گوشـهء رفـته اسـت، چون ماندانا به جای خالی مهیار مینگریسـت و نگران شـده بود هـیرتا گفـت: تشـویش نداشـته باش عزیزم من اورا به همین ده نزدیک فرسـتاده ام تا کره اسـپ سـفیدی را که به من هـدیه شـده بیاورد، گمان میکنم فردا بعـد از ظهر نزدما باشـد. ماندانا به غذا خوردن مشـغول شـد بیادش آمد زمانی که درمیان سـبزه ها و زمانی در آغـوش مهیار خفـته بود. برای آنکه لذت خودرا پنهان کند شـرابش را تا ته نوشـید هـیرتا دوباره در گیلاس او شـراب ریخـت خدمتگاران خوراک آوردند و جلو هـیرتا و بانو ماندانا گذاشـتند، جام شـراب به ماندانا اشـتها داده بود و با لذتی فراوان بشـقابش را تمام کرد، یکی دو دقیقه بعـد سـیبش را پوسـت کنده و میخورد، هـیرتا پرسـید: ــ مانـدانـا از خـوراکی کـه خوردی خیلی خوشـت آمـــــــــــد؟ ماندانا جواب داد: آری خیلی خـوشـم آمــــد. هـیـرتا پرسـید: میدانی این خوراک از چه درسـت شـــده بـــود؟ ماندانا گفـت: نمی دانم. سـپس هـیرتا آرام گفـت: نوش جان ..... این جگر مهیار بود!... جگر او بود که خوردی!... سـیب و کارد از دسـت ماندانا افـتاد، رنگش پرید، تمام اندامش سـرد شـد ناگهان فـریاد وحشـتناکی کشـید از جای برخاسـت مثل دیوانه یی جیغ میکشـید، دوید و خودش را از پنجره بباغ پرتاب کـــــــــــــرد!... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 13:52 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
خدا وصیت منو گوش بده نامه ام رو بخون شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون
میسپارمش بهت میرم تمام تارو پودمو یکوقت نیای برنجونیش کسل کنی وجودمو
خدا یکوقت کسی نیاد بره تو قلب ساده اشو کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایه اشو بهش بگه دوستش داره
خدا سپردمش بهت مواظب عشق ام بمون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:4 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
جز تو کی میتونه عزیز من باشه
کی میتونه تو قلب من جاشه مگه میشه مثل تو پیدا شه همه چیزم آی عزیزم جز من کی باسه دیدن تو حریص اسمتو رو قلبش مینویسه گونه هاش از ندیدنت خیسه همه چیزم آی عزیزم حالا باچی بیقرارم بد میبینم بد میارم بی تو من حس ندارم سربزیرم گوشه گیرم کاش بمیرم بی تو من همه چیزم آی عزیزم همه چیزم باسه ما ۲تا کی بهتر از ما از همین امروز تا آخر دنیاست همه چیزم ای عزیزم
چند تا عکس هم تو ادامه مطلب/// |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:8 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
سلام خوبین به خاطر درخواست یکی از بندگان محبوب خدا اینبار آپ کردم
میخواهم بگم عشق پرزده تو دلم کلی غم زده عشق از3حرف تشکیل شده ع ش ق اینجوری تعریف شده علاقه شدید قلبی معنی اش شده دوست داشتن با عشق ترکیب شده زیر لب اسم همدیگر رو میکنیم زمزمه فهمیدم خونه قلبم اومده زلزله
حالا من همونی ام که چشمهاش خیسه به عشق چشمهاش اشک هاش لبریزه ای عشق من میخوام بکنمت پرستش اما این آدمها نمیگذارن بمونی قابل پرستش
100شب خدارو قسم به کعبه دادم منی که بی نور عشق برگی تو دسته بادم
چند تا عکس خوشمل هم گذاشتم تو ادامه مطلب امیدوارم حالشو ببیرید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:41 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
دلم سخت گرفته است ! شوق پرواز.... آرزوی فرار! چه شور انگیز وخوب است سفر! گریز پرواز چه خوب است نبودن!
وقتی دلم به درد آمد و کسی نبود به حرفهایم گوش دهد وقتی تمام دردهای عالم در دلم نشسته است وقتی احساس میکنم دردمند ترین انسان عالمم وقتی تمام عزیزانم با من غریبه میشوند و کسی حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ نمیکند وقتی تمام عالم را قفس میبینم بی اختیار از کنار آنهایی که دوستشان دارم بی تفاوت میگذرم واین سخت است برایم
ندانم کنون با که سودا کنم کجا جوشم و از چه پرواکنم نه عشقی که دل را به دریا زنم نه شوری که روی صحرا کنم خدا به عالم تو راضی نباش که بیشتر از این من خدایا کنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 12:38 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
دوستان عزیز متن زیر از کتاب ارزشمند دکتر شریعتی (هبوط در کویر) است
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر بینایی دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن وزلال عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است دوست داشتن از روح طلوع میکند وتا هر جا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست وگذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند
عشق طوفانی ومتلاطم است و دوست داشتن آرام واستوار و پروقار وسرشار از نجابت عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی وپریشانی *فهمیدن واندیشیدن*نیست دوست داشتن دراوج از سر حد عقل فراتر میرود وفهمیدن واندیشیدن را از زمین میکند وبا خود قله ی بلند اشراق میبرد عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست میبند ومییابد عشق یک فریب بزرگ و قوی است ولی دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی و بی انتها ومطلق
عشق در دریا غرق شدن است اما دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را میگیرد اما دوست داشتن بینایی میدهد
عشق نیرویی است در عاشق که او را به سوی معشوق میکشاند اما دوست داشتن جاذبه ای است که دوست را بسوی دوست میبرد
عشق تملک معشوق است اما دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را گمنام میخواهد اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزیزمیخواهد دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است یک ابدیت بی مرز است از جنس این عالم نیست دکتر علی شریعتی روحش شاد ویادش گرامی باد وچند عکس از دکتر در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 18:31 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
سلام به همه گلهای خودم .دلم گرفت وگریه کردم و حالا دارم به گریه هام میخندم . عجب رسمی داره زمونه .
کاغذ سفید .کاغذ توی این دنیا دوتا آرزو داره یکی اینکه اونو خط خطی کنی و دیگریشم هیچ وقت اونو مچاله نکنی . ولی ما بی رحم ها هر وقت کاغذی رو خط خطی می کنیم زود مچاله می کنیم دورش می اندازیم واقعا کاغذ خیلی خیلی صبوره ما آدما اونو مچاله می کنیم دورش می اندازیم هیچی نمی گه کاغذ شاید خیلی هارو نجات داده و شاید هم به هم دیگه رسونده راستشو رو بخواهید تنها دوستی که دارم راحتر وبهتر به حرفاهم گوش می کنه کاغذه تنها چیزی که تا آخرش به حرفاهم گوش می کنه و هر وقتم خسته شدم احسامو بهم باز گو می کنه.
بنفشه پشت دریا شهر ها پشت کوها دلم پیش تو جسمم دوراز تو تنهایی همدم من خیال تو زندگی من ستاره ها کنار هم من و تو دور از هم من عاشق تو تو بی تفاوت نسبت من
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 10:51 توسط ارمان(اری جون) |
|
به رسم تمام سرفصل نامه ها چه آنهايي که نوشته شدن وچه انهايي که سپيد ماندن تا کاغذها سياه نشوند وسپيد بمانند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 9:11 توسط ارمان(اری جون) |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خواننده محبوبم =رضا یا ،ساسی مانکن---بازیگر محبوبم=رضویان ،صادقی،مجید رحمتی---رنگ=قرمز،سفید،مشکی---استاد=شریعتی وآزمندیان---تیم محبوبم=رئال،یوونتوس ،پرسپولیس ---شاعر=مریم حیدرزاده---مجله=موفقیت---به شدت اهل مطالعه ---ماشین محبوبم=پرادو و bmwسوناتا---عاشق کامپیوتر---اهل کافی شاپ
اهل سینماوعاشق رقابت سالم---عاشق سفر کوتاه 2یا3یا4روز---پاتوق=پاساژ دی تودی یا اسلامی اراک ومیدان سالاریه قم و بالا پایین کردن تجریش شیمیرانات یوسف آباد تهران--عاشق تمایز با دیگرانبه گونه ای که در مکان زیارتی در خلاف بقیه میگردم--از خوابیدن بدم می آیدوبیشتر به بیدار بودن ومطالعه وقتم را میگذرانم |
|
RSS
|
آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ: